وقتی آزاده صمدی گریه پژمان جمشیدی را درآورد! + فیلم | وقایع روز
کد خبر: ۱۴۶۴۰
تاریخ انتشار: يکشنبه ۲۷ تير ۱۴۰۰ - 18 July 2021
آزاده صمدی که مهمان برنامه پیشگو بود با جملاتی احساسی گریه پژمان جمشیدی را در آورد که به گفته خودش کار راحتی است.

وقتی آزاده صمدی گریه پژمان جمشیدی را درآورد!

وقایع روز ـ سرویس هنر و ادبیات؛

ویدئویی که در ادامه می بینید اشک های پژمان جمشیدی برای وقتی است که آزاده صمدی نامه ای بسیار احساسی از برشت را روایت می کند. کلیپ را ببینید تا متن نامه هم تقدیم تان شود:

این نامه در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعید بسر می برد سروده شده است

از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند که در سال ۲۰۱۰ میلادی توسط نیلوفر بیضایی, نویسنده “نمایشنامه نویس” و کارگردان تئاتر ترجمه ش

نامه برتولت برشت که آزاده صمدی خواند

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم:
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند

گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است

وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است

زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.

این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است

هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.

به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشید

وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .

اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم

در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را

بی وحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن

آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.

اما این کارها بر نمی آید از من.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم.

بخش دوم

در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد.

در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.

عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم

عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم

عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

در روزگار من همه راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد

زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!

عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت .

توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دوردست بود

از دور دیده می شد اما
من آن را در دسترس نمی دیدم.

عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

بخش سوم

آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.

وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد

از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.

به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.

و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،

آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.

این را خوب می دانیم:

حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند.

حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.

آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.

اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود

تعداد بازدید : 77
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: