پادشاه فصل ها پاییز/...در را به روی حضرت پاییز وا کنید! | وقایع روز
کد خبر: ۴۲۷۱
نویسنده: فیلسوف لعنتی
تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۰۱ مهر ۱۳۹۹ - 22 September 2020
فصلِ فیلسوف لعنتی
صدای پای پاییز از شهریور به گوش میرسه. بهتر بگم بوی پاییز. هر سال شهریور که میشه من منتظر بوی پاییز میشینم. آروم آروم خودش رو نشون میده. اولین باد‌های پاییزی که میرسه برای من احساس دوگانه شادی و غم رو میاره. شادی از اومدنش و غم از اینکه نکنه نتونم از پاییز و قشنگی هاش استفاده کنم. نکنه حواسم بهش نباشه و بگذره. مهلا مهلا، مهلا مهلا یا حضرت پاییز! مهلت بده تا درکت کنم. اندکی صبر کن تا با تمام وجودم در آغوش بگیرمت.

صدای پای پاییز از شهریور به گوش میرسه. بهتر بگم بوی پاییز. هر سال شهریور که میشه من منتظر بوی پاییز میشینم. آروم آروم خودش رو نشون میده. اولین بادهای پاییزی که میرسه برای من احساس دوگانه شادی و غم رو میاره. شادی از اومدنش و غم از اینکه نکنه نتونم از پاییز و قشنگی هاش استفاده کنم. نکنه حواسم بهش نباشه و بگذره. مهلا مهلا، مهلا مهلا یا حضرت پاییز! مهلت بده تا درکت کنم. اندکی صبر کن تا با تمام وجودم در آغوش بگیرمت.

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند، با رنگ های تازه مرا آشنا کند... پاییز پره از رنگ، رنگ های پاییز زرد و قرمزن. پاییز یک تم تیره به همه دنیا میده. رنگ پاییز رنگ سردی و داغیه. هوا سرد میشه، هوا گرفته میشه، بعضی وقتا بارونی. بعضی وقتا ابری و همیشه تیره. در عین این سردی و تیرگی، پره از زردی و آتشی که به برگ های درختا میزنه. آتشی که به دل بخاری خانه ها میزنه و گرمشون می کنه و آتشی که به جان عاشقا میزنه. پاییز بهار عاشقاست. با من بخوان این ترانه را!

پاییز فصل مبتلا شدنه. بعضی ها به مریضی که چقدر مریض شدن در پاییز قشنگه. خوابیدن در لحاف و دشک، خوردن دم نوش، خوردن پرتقال و نارنگی و لیمو شیرین، خوردن شلغم. و خانه نشینی برای استراحت و بهبود و گه گاهی دم پنجره رفتن و از پشت شیشه های سرد، خزان رو نظاره کردن.

بعضی ها هم که مورد توجه ویژه تر پاییز باشن، به عشق مبتلا میشن. یا عشقشون گر میگیره و به قول حافظ عشقش رسد به فریاد! پاییز می رسد که باز هم عاشق کند مرا، او قول داده است به قولش وفا کند.

پاییز برای اهل دل، اول ساله. عید و نوروز ما اول مهره. وقتی که مدرسه ها و دانشگاه ها شروع میشه. دانشجو و طلبه و طالب! همه این اسم ها نشان از خواستن و طلب و اشتیاق داره. سال نوی مشتاقان و جویندگان و طالبان پاییزه. اون موقع است که سال تحصیلی شروع میشه و همه این جان های مشتاق باید ترک خونه کنن و برن به دل مدرسه و دانشگاه تا مشق عشق کنن. همیشه پاییز که میرسه به این فکر می کنم که برای سالی که داره شروع میشه چیکار باید بکنم. پاییز دوباره من رو شیدا و پریشان می کنه.

نوشیدن چایی همیشه لذت بخشه، اما توی پاییز بیشتر، خیلی هم بیشتر. وقتی آدم از سرما و گرفتگی پاییز میخواد به یه کانون گرم پناه ببره،چایی اون کانون گرم رو میسازه. چایی میشه بهانه ای برای دور هم جمع شدن دوست و خانواده.

کلاغ ها توی آسمون پرواز می کنن و روی شاخه های درختای خسته می نشینن. کلاغ سیاه من رو یاد تقدیر میندازه و چه سخت گره خورده عاشقی با تقدیر. عشق داستان خواستن و نرسیدنه، مشتاقی و مهجوری، و اون چیزی که باعث نرسیدن و جدایی و مهجوری میشه، تقدیره. دستی که خیلی دقیق برنامه ریزی می کنه تا تو به معشوقت نرسی. و غمگین بشی، زار و نزار بشی، لاغر بشی. و شب های پاییز برای همین بلند شدن. تا تو در دل سیاهی شب هی خون دل و غصه بخوری تا سحر، سحری که انگار قرار نیست برسه، سر آن ندارد امشب که براید آفتابی... و باید بگی: شبت بلند، غمت نیز، غمت بخیر، شبت نیز...

و چه لذتی دارن میوه های پاییزی. خرمالو، نارنگی، انار، پرتغال و سیب و لیموشیرین و خیار. چه لذتی داره زیر بارون رفتن. چه لذتی داره پوشیدن کاپشن و پالتو و بارونی. چقدر کیف میده بزنی به دل خیابون. توی هوای سرد و گرفته ای که هر کسی سعی می کنه تند تر قدم برداره تا به خونه گرمش برسه. و چقدر لذت بخشه جا کردن در دل قالیچه خانه. رفتن زیر پتو. کنار بخاری و شوفاژ و شومینه و حتی پیت آتیش وایستادن و گرم شدن.

و البته غم خوردن و غم خوردن. اگر کسی اهل غم نباشه اونجور که باید پاییز رو درک نمی کنه. چون پاییز تجلی عاشق شدن و غم خوردنه. غم عشق و غم فراق. از رنگش بگیر تا شب های درازش تا کلاغ های آسمونش تا هوای ابری و بارونیش و مریضیهای مختلفش، حتی میوه هاش همه تجلی عاشقی هستن. برگ های درختاش که میریزن، خش خش برگ های خشک زیر پا...

مرحبا پاییز. مهلا مهلا یا پاییز. خوش آمدی ای پاییز. اندکی صبر کن تا لمست کنم و بغلت کنم. من رو بغل کن و سخت بفشار. میخوام امسال هم حسابی باهات عشق بازی کنم...

 

خش خش صدای پای خزان است یک نفر، در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

دنباله ها:

شعر علیرضا بدیع در وصف پاییز


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

خش خش صدای پای خزان است یک نفر، در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

 

خش خش صدای پای خزان است یک نفر، در را به روی حضرت پاییز وا کند...

باران تویی کاری از گروه چارتار

از آسمانت ماتم ببارد
هراس بی تو ماندنم ادامه دارد
نمی نویسد ترانه بی تو♪♪♫♫♪♪♯
چگونه پر کشد خیال واژه بی تو
به لب رسیده جان کجایی کجایی
که برده طاقتم جدایی
باران تویی به خاک من بزن بازآ ببین که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم
باران تویی به خاک من بزن بازآ ببین که در ره تو من نفس بریده در گذارم♪♪♫♫♪♪♯
مگر ندانی چو از تو دورم
بی راهه ای خموش و تار بی عبورم
نمی توانم دگر برویم♪♪♫♫♪♪♯
که من اسیر این خزان تو به تویم
به لب رسیده جان کجایی کجایی
رهی نمانده تا رهایی♪♪♫♫♪♪♯
باران تویی به خاک من بزن بازآ ببین که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم
باران تویی به خاک من بزن بازآ ببین که در ره تو من نفس بریده در گذارم

♪♪♫♫♪♪♯

خش خش صدای پای خزان است یک نفر، در را به روی حضرت پاییز وا کند...

مسمط در وصف خزان منوچهری

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

خش خش صدای پای خزان است یک نفر، در را به روی حضرت پاییز وا کند...

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
برچسب منتخب
# آموزش آشپزی