بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی / تفسیر و تصویر سازی غزلیات حافظ | وقایع روز
کد خبر: ۴۳۸۹
نویسنده: فیلسوف لعنتی
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۰۹ مهر ۱۳۹۹ - 30 September 2020
دفتر تفسیر شعر فیلسوف لعنتی
خب بیا دیگه لعنتی. بیا تا برات این شعر حافظ رو تفسیر کنم بلکه دلت نرم بشه، سنگ دل!

مقدمه

فیلسوف لعنتی یه وقتایی دفتر شعرش رو باز می کنه و شروع می کنه به شعر خوندن. ولی خب مریضه! هر چیزی می بینه باید راجع بهش فلسفه بافی کنه و تفسیرش کنه. فیلسوفه دیگه، اونم از نوع لعنتیش. هر چیزی می بینه باید تحلیل و تفسیر و چه بسا تاویلش کنه. (در ضمن تحلیل ها و تفسیر های درخواستی را هم می پذیریم. جهت اطمینان از کیفیت کار ضمانت هم میشه. مشتری های قبلی همه راضی بودن. برای اطلاع عرض می کنم یکی از مشتری ها در کلاس دانشگاه برای افاضه فضل به استاده مکرمه اش! گفته دور و تسلسل هست. استاده محترمه اعتراض کرده که دور و تسلسل باطله! این بنده خدا اومد سراغ من و درخواست تفسیر داد! بنده هم نشستم و با ظرافت تمام مقاله ای نوشتم در نظریه جدیدی که دور و تسلسل را جایز و ساری و جاری می دونه! حتی اسم کتاب و نظریه جدید رو هم بیان کردم. اون بنده خدا در کلاس خدمت استاده محترمه بیان کرده بود و استاد سر افکنده شده بود از مطالعه و دانش کمش و در نهایت این شاگرد شیطان نظری از آن استاده گریان جلب کرده بود و ... خلاصه که با قیمت خوب تحلیل های درخواستی تر و تمیز ارائه می دهیم! در نظرات ثبت شود با شما تماس گرفته می شود)

بله پرانتز آنقدر باز شد که سخن ما کاملا دو تکه شد! خب خلاصه که فیلسوف لعنتی با اشعار هم باید تفلسف کنه و تفسیرشون کنه. این شعر امروز از حافظه:

 

کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیده خود

ایا منازل سلمی فاین سلماک

عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای

انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی

که را رسد که کند عیب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز

و هات شمسة کرم مطیب زاکی

دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

که زاد راهروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمایلت آری

اری مآثر محیای من محیاک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که همچو صنع خدایی ورای ادراکی

 

خب جناب حافظ در این غزل به خوبی شرح حال یه عاشق بدبخت رو داده. این عاشق بدبدخت یک شبی در دل پاییز (تصویر سازی دقیق هم می کنم که خوب خرفهم ببخشید شیرفهم بشید) نشسته و گفته چیکار کنم؟ از فرط غم و اندوه باید یه کاری کنم نمیشه فقط گریه کنم که! گفته خب تنها کاری که می تونم بکنم نامه نوشتنه. اصلا نامه نوشتن کار عاشقاست. چون نامه نوشتن از شدت ضعف یه آدم بدبخته که نمیتونه مثل بچه آدم حرفش رو بزنه و جواب بشنوه. مجبوره بره توی کاغذ بنویسه که اولا کسی جلوش نباشه تا خجالب بکشه یا حیا کنه، دوما هم کسی نباشه تا جوابش رو بده! ای لاتِ کوچه هایِ خلوتِ بدبخت! حکایت همین آدمای مجازی هم هستا، همینایی که در فضای واقعی خیلی با ادب هستن، اما وقتی میرن توی فضای مجازی افسار پاره می کنن، بگذریم. خلاصه عاشق ها تنها کاری که بلدن نامه نوشتنه. این بنده خدا هم شروع کرده به نامه نوشتن و داستان شوق و شور و اشتیاقش به معشوق رو نوشته در حالی که از چشمانش اشک جاری بوده. بعدشم رو کرده به پنجره بارونی و گفته: «بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی»

بعدش از شدت ناراحتی غش کرده. توی عالم بیهوشی توهم زده و معشوقش رو دیده که اومده میگه: مردی؟ غلط کردی! پاشو تو باید در غم و فراق من بسوزی و بسازی، حق نداری بمیری، اگه تو بمیری که برای من بمیره و غش کنه و عاشقی کنه؟» بعدش به هوش اومده و توهم خودش رو واقعی فرض کرده و گفته: عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای، انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی!» یکی هم نبوده بهش بگه داداش ساقیت کیه!

بعدش به خاطر این توهمش اشک شوق از چشماش جاری شده که بابا معشوقم به فکر ما است! دوست داره زنده باشیم و براش عاشقی کنیم، همینطوری که اشک می ریخته و روحش لطیف شده بوده به همون پنجره بارونی نگاه می کنه، اما اینبار بیرون پنجره و خزان باران زده رو نمی بینیه، بلکه فکوس چشمش رو جوری تنظیم می کنه که خود شیشه و بازتاب نور شمع اتاقش و خودش رو می بینه. بعد به چشمای اشکبارش نگاه می کنه و خطاب به اون ها میگه: بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود: ایا منازل سلمی فاین سلماکی؟» یعنی هی هر روز پا میشم با کلی شور و شوق و علاقه و ذوق مرگ شدن (انگار حالا چی میخواد بگه!) به چشمام میگم ای منزل گه معشوق! (بنده خدا فکر می کنه چشماش جای معشوقه، بدبخت اگه اینجوری بود که غمی نداشتی) پس معشوقت کو؟ و بعدش کلی حال می کنه از این تعبیر شاعرانه اش.

بعدش در همون حال زار و نزار با خودش میگه: هی پسر! وقتشه که بلند بشی. آره! انجامش بده! برو سراغش مرد، تو میتونی: «دع التکاسل تغنم فقد جری مثل: که زاد راهروان چستی است و چالاکی» بعدش پا میشه و شروع می کنه به عاشقانه غلو و غراق کردن در مورد معشوق که: ز خاک پای تو به لاله و گل آب میدن و مثل قطره آب شبنم بر برگ گل پاکی و حافظ چطوری از حسن تو حرف بزنه که مثل خلقت خدا ورای ادراکی و ... و همینطور که داره لاف میزنه داغ میکنه داد میزنه ساقیش بیاد: «صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز، و هات شمسه کرم مطیب زاکی» که ساقیش از زیر پتو داد میزنه: زر نزن لعنتی از دست تو ما شب و روز نداریم؟ یه خواب خوش نباید داشته باشیم؟ فلان فلان فلان فلان (اینها دیگه فحش های سانسوریه)»

که این عاشق بدبخت مثل سنگ روی یخ آب میره و پژمرده و چروکیده میشه. مثل مرده می افته زمین کنار همون شمعش و میگه: «اثر نماند زمن بی شمایلت آری، اری مآثر محیای من محیاکی...»

که یعنی آثار زنده بودن من از رنگِ رخ توست! گفتم که این عاشقا استاد مونولوگ هستن و حرف زدن در تنهایی با معشوق. اگه جلوش بود که می گفت پس چرا نمردی؟ تو که من رو ندیدی؟ بعدش می خواست جواب بده که نه من همیشه در خیالم تو رو می بینم که اون موقع معشوق حسابی برافروخته و عصبانی می شد که مردیکه تو چرا تو خیالت من رو می بینی و با من چیکار داری؟

بگذریم دیگه داره کار به جاهای باریک میرسه...

 

راستی یادم رفت اصل مطلب مونده هنوز: ای صاحب فال، چنانکه در تفسیر آمده، اوضاعت خوب نیست. بهتره به فکر یه کار و بار دیگه باشی، البته آدم بدبخت دل پاکی هستی، اما در راه درست تری ازش استفاده کن

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: