خانمی که طوطی سخنگو خرید/ داستان کوتاه شبانه | وقایع روز
کد خبر: ۶۶۰۱۰
تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۷ شهريور ۱۴۰۲ - 18 September 2023

خانمی که طوطی سخنگو خرید/ داستان کوتاه شبانه

خانمی طوطی ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟

خانمی که طوطی سخنگو خرید/ داستان کوتاه شبانه

وقایع روزـ سرویس اجتماعی؛

گاهی اوقات زندگی بیش‌ازحد واقعی می‌شود. آن‌قدر واقعی و تکراری که از آن خسته می‌شویم. گاهی هم آن‌قدر تلخ می شود که دلمان می‌خواهد حداقل مدتی از این واقعیت آزاردهنده فاصله بگیریم. از واقعیت فرار می‌کنیم و به دنیای خواب و رؤیا می‌رویم. جایی که آرزوهایمان برآورده می‌شود. جایی که فکرمان راحت می‌شود و بار زندگی برای دقایقی از دوشمان برداشته می‌شود. جایی که هیجان آن، بیشتر از تکرار کسالت‌آور زندگی روزمره است.

قصه‌ها ما را به زمان‌های دور می‌برند. به جاهای دور، به دشت‌ها و سرزمین‌هایی که زندگی در آن‌ها خیلی رؤیایی‌تر و هیجان‌انگیزتر از دنیای واقعی ماست.


بیشتر بخوانید:آیا شیطان وجود دارد؟/ داستان کوتاه شبانه


از قصه‌ها لذت می‌بریم. در دنیای خیالی آن گردش می‌کنیم و در کنار سرگرمی و هیجان، از قصه‌ها درس یاد می‌گیریم. یاد می‌گیریم که نباید مثل خواهران سیندرلا مغرور باشیم. نباید مثل مادرخواندۀ سپید برفی حسود باشیم، نباید مثل چوپان دروغ‌گو دروغ بگوییم.

قصه‌ها تجربه‌های تازه‌ای در اختیار ما قرار می‌دهد. تجربه‌هایی که شاید هرگز فرصت لمس آن را نداشته باشیم.

برای این است که قصه می‌خوانیم. قصه‌ها تجربه‌های نداشته‌ی ما هستند. همان تجربه‌هایی که فقط با نیروی خیال می‌توانیم آن‌ها را شبیه‌سازی کنیم و با شخصیت‌های آن همسان پنداری کنیم. قصه‌ها، خود ماییم. ما قصه‌ایم.     

 داستان «خانمی که طوطی سخنگو خرید»

خانمی طوطی ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت

روز بعد باز آن خانم برگشت

طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .

صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود. او گفت: «طوطی مرد».

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: عحیب است یعنی او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟

آن خانم پاسخ داد: « چرا، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟»

منبع: داستانک

ارسال نظر