پسرک فال فروش سکه 500 تومانی را به اسکناس 2000 تومانی ترجیح داد! | وقایع روز
کد خبر: ۸۹۳۲
نویسنده: فیلسوف لعنتی
تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۰۷ بهمن ۱۳۹۹ - 26 January 2021
از ماشین که پیاده شدم پسرک فال فروشی آمد و گفت دشت اولش را بخرم. گفتم پول نقد ندارم و گفت بگرد، یک سکه ای چیزی پیدا کن و همان سکه کافی است. سوراخ سمبه های ماشین را که می گشتم، یک اسکناس دو هزار تومانی پیدا شد...

وقایع روز ـ سرویس اقتصادی؛

گزارشی از خبرنگار وقایع روز: امروز، وقتی خواستم میوه هایی که خریده بودم را حساب کنم، کارتم موجودی نداشت. در اضطراب و استرس، تیری در تاریکی زدم و یکی از کارت های قدیمی ام را به میوه فروش دادم، کشید و خوشبختانه موجودی اش کافی بود. خواستم از میوه فروشی بیرون بروم که پیرزنی گفت میوه هایش را حساب کنم. من و من کنان قبول کردم. بعدش متوجه شدم پیرزن خوش سلیقه است! هم موز در سبد داشت و هم سیب زرد و قرمز و کیوی و پرتغال و انار دانه سیاه شیراز و ... خلاصه چیزی کم نداشت. از همه بدتر آنکه همه میوه ها را در یک کیسه ریخته بود و فرایند محاسبه قیمت ها بسیار طول کشید. نهایتا شد 160 هزار تومان! و متاسفانه یا خوشبختانه موجودی کارتم برای این مقدار کافی بود!

رفتم در ماشین و چند دقیقه ای سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم. به مغازه ای دیگر رفتم برای خرید تخم مرغ و نگران از قیمتش. از ماشین که پیاده شدم پسرک فال فروشی آمد و گفت دشت اولش را بخرم. گفتم پول نقد ندارم و گفت بگرد، یک سکه ای چیزی پیدا کن و همان سکه کافی است. سوراخ سمبه های ماشین را که می گشتم، یک اسکناس دو هزار تومانی پیدا شد. با خودم گفتم پسرک چه ذوقی می کند، دنبال ماهی بود نهنگ شکار کرد!!! پسرک اسکناس را گرفت و یک فال داد، اما باز گفت: سکه نداشتی! تعجب کردم. دیگر چرا یک سکه می خواهد؟! گفت که نیاز به سکه دارم.

از قضا موقع رفتن، دو سکه 500 تومانی در کنار فندک ماشین پیدا کردم. صدایش کردم و یکی را به او دادم. اما دیگری را هم خواست! دادم و برای آنکه حداقل معامله منصفانه ای باشد، سه فال دیگر ازش گرفتم. گفت سه فال! گفتم 3000 تومان دادم! رفت.

وقتی برگشتم و نشستم پای وقایع روز، خبری دیدم که انگاری دوزاری ام را انداخت: قاچاق سکه‌های ۵۰۰ تومانی/ از شایعه تا واقعیت

بلافاصله با خودم فکر کردم چرا باید این خبر را الان ببینم؟ درست چند دقیقه بعد از آنکه دو سکه 500 تومانی ارزشمندم را به پسرک دادم. اگر قبلش دیده بودم، حداقل می دانستم چه می کنم. کارهای خدا همیشه اینجور است. نوش دارو بعد از مرگ سهراب. البته این شاید کار رستم و خدم و حشم اش باشد، شاید هم کار فردوسی، اما کسی که توحید افعالی را کمی بداند، می داند که همه چیز زیر سر خداست، و ما رمت اذ رمت و لکن الله رمی! هم پیرزن را خدا فرستاد و هم من را و هم موجودی آن کارت را و هم قیمت های کمر شکن بازار میوه و تره بار را. هم او تحریممان کرد و هم او نمی گذارد تحریم ها برداشته شود. و هموست که ارزش واقعی سکه های 500 تومانی را بیشتر از ارزش اسمی و ریالی آن ها کرده. و پسرک فال فروش را فرستاد تا سکه های ارزشمند من را بگیرد و قرعه فال چنین افتاد: ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است! حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است! که گویی این فال از زبان من و همه مردم بود به مسئولانی که از هجران و تحریم ها باکی ندارند و ما را به خوردن نان خشک دعوت می کنند. حال تحریم چه دانند که چه مشکل حالی است؟

و چقدر دلم تنگ می شود برای نفس حق آن پیر جماران که وجود آن نفس باعث می شد هوای شهر تازه شود و دل ها آرام گیرد. و چه خوب است که مسئولین ما می دانند تحریم ها را خدا فرستاده، همه مشکلات از جانب اوست و رحمت است. اما فقط نمی دانم چرا در اسناد افعال، وقتی نوبت به کارها و اتفاقات خوب می افتد، همه از همت مسئولین است!

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است...

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: